
آنان که رفتند کاری حسینی کردند
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت آمد پایین، بغلم کرد.
گفت: «دستت چی شده ؟» دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش
گفتم: «هیچی حاج آقا! یه ترکش کوچیک خورده ، شکسته» خندید.
گفت «چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده ، قطع شده.»
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه عصر نشده ، گفت: « بابا! من حوصله ام سر رفته»
گفتم: « چی کار کنم بابا ؟»
گفت: « منو ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .»
بردمش. تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد ، گفت: «من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»
توی عملیات خیبر دستش قطع شده بود بعد از مدتی شنیدیم حسین از بیمارستان مرخص شده و برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش رو می گرفتیم.
گفتند: «رفته سنگر دیده بانی»
-رفته طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نبود. چشمم افتاد به دکل دیده بانی . رفته بود آن بالا ؛ روی نردبان دکل. بهش گفتم: « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟»
گفت: « کریم! ببین. با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم. خوبه نه؟!»
گفتم: « چی بگم والا؟»